خانه / داستان های کوتاه / داستانک های شهر – قصه شانزدهم
گور

داستانک های شهر – قصه شانزدهم

قصه ی شانزدهم از مجموعه داستانک های شهر را می توانید در ادامه ی این مطلب بخوانید. لطفاً نظرات خود را پیرامون این داستان کوتاه زیر همین پست برای ما بنویسید و اسمی برای این داستانک انتخاب کنید.

نویسنده: سامان کتال

 

 

 

  • فکر می­کنی این نقشه جواب میده، هارولد؟

  • نگران نباش تامس، همه جوانبشو درنظر گرفتم.

  • پس خیالم راحت باشه؟ اگه پلیس و دستگاه قضایی از این قضیه بویی ببرن، پروانه پزشکی منو باطل می­کنن و چندسال حبس رو شاخمه.

  • با این پولی که من بهت دادم اگه کار هم نکنی تا چند سال زندگیت تأمینه. من باید مچ این زنیکه رو بگیرم. باید سر بزنگاه برسم بالاسرشون تا بفهمه در نبود من، مرد غریبه نیاره تو خونه. خیلی بهش بال و پر دادم. مأموریت های دائم خارج از کشور، از این طرف، پولای کلانی که هر هفته براش می فرستادم. لعنت به اون. لعنت به منِ ساده!

  • راه های منطقی دیگه ای هم هست، هارولد. این دردسرش خیلی زیاده.

  • عیبی نداره. میخوام قیافشو تو اون لحظه ببینم. حاضرم زندگیمو بدم تا فقط چهره ی حیرت زده و چشمای ورقلمبیده­شو ببینم.

  • تصمیم با خودته. عواقبشم پای خودت.

  • نترس. فردا یه نفر قراره از مردن من خوشحال بشه.

***

چند ساعت بعد، تامس با داستین تماس گرفت و پرسید برای فردا آماده است یانه.

  • این هارولد عقلش پاره سنگ برداشته. زمان دقیقو بگو.

  • فرداشب ساعت ۱۱٫ سعی کن مأموریت نری و اگه کسی خواست باهات بیاد، بپیچونش. بگو مورد مهمی نیست. چه میدونم، یه جوری سر و تهشو هم بیار.

  • باشه. خیالت راحت. امیدوارم تا فردا واسه آمبولانس ها مشکلی پیش نیاد.

  • ساعت ۱:۴۵ بهت زنگ میزنم. یه ربعه میتونی خودتو برسونی؟

  • خیالت راحت. اونقدری پول گرفتم که اگه قرار بود پیاده هم بیام، خودمو سروقت می رسوندم.

گوشی را قطع کردند و لحظات پر استرسی را تا فردا گذراندند.

***

دکتر تامس از همسر هارولد پرسید: “چیزی مصرف کرده؟ غذای خاصی خورده؟”

ماری جین با چهره ای که کمتر حالت ناراحتی را نشان می داد، به پزشک خانوادگی شان گفت: “نه، می دونید که اهل مواد نیست. همون مشروب همیشگی. همون سبزیجات. همون گوشتی که خودش میخره.”

تامس با تعجب گفت: “پس چرا اینقدر رنگ و روش پریده؟” موبایلش را درآورد و شماره ای را گرفت. سپس با لحنی که جلب توجه میکرد، دستور داد: “تامس اسپرینگز هستم، هرچه سریعتر یه آمبولانس بفرستید به خیابون آلوینشایر، میدان دوم شماره ۹٫”

داستین از آن سوی خط گفت: “اومدم دکی جون.” سپس قطع کرد و نیشخندی بر لب نشاند.

***

ساعت ۹ صبح فردا، دکتر تامس اسپرینگز با خانم ماری جین تماس گرفت و گفت که خبری بدی برای او دارد. توضیح داد که هارولد دیشب دچار تشنج شده، زبان خود را گاز گرفته و قبل از اینکه پرستار متوجه شود، از شدت خونریزی فوت کرده. سپس ادامه داد: “متأسفم که چنین خبر شوکه کننده ای رو بهتون میدم. امروز صبح گواهی فوتش رو صادر کردم و منتقلش کردیم به سردخونه. با توجه به وضع جسمانیش (که اصلاً خونی توی بدنش نمونده) بهتره هرچه زودتر مراسم تشییع جنازه رو برگزار کنید. به دوستان و خویشاوندان تون خبر بدید. تسلیت میگم خانم هارولد.”

خانم هارولد گوشی را قطع کرد و از این خبر شوکه کننده به وجد آمد. ناراحت نشد. هرگز انتظارش را نداشت که به این زودی به آرزویش برسد!

***

مراسم خاکسپاری ساده برگزار شد. جمعیت زیادی نیامد. راه ها اکثراً دور بود و گرفتاری و مشغله ها بسیار. به علت تعجیل در به خاک سپردن جنازه، زیاد منتظر نماندند تا سایر میهمانان عزادار از راه های دور خودشان را برسانند. تابوت هارولد بیچاره را که ملبس به کت و شلواری مشکی، کراوات شکلاتی و پیراهنی سفید بود داخل قبر گذاشته و روی آن خاک پاشیدند. ماری جین هم بلافاصله با موسسه کفن و دفن Stewes the Undertakemen تماس گرفت و سفارش سنگ قبر را داد. کار از محکم کاری عیب نمیکرد.  پس از آن، پیامکی با این مضمون برای بیلی باب نوشت: “هارولد دیگه نیست. حالا فقط خودم و خودت موندیم با این ارثیه کلان.” سپس سرش را بالا گرفت، به عکس هارولد زل زد و نیشخند استهزا آمیزش را با جویدن گوشه ی لب خود، در نطفه خشکاند.

***

فردای آن روز، دکتر تامس بی خبر از اینکه پزشکی قانونی به مرگ آقای هارولد شک کرده، وارد بیمارستان خصوصی سن ادوارد شد و قبل از اینکه لباس هایش را در پاویون عوض کند، مأمور پلیس و پزشک معتمد پزشکی قانونی را در برابر خود دید.

مأمور پلیس پرسید: “دکتر تامس اسپرینگز؟”

تامس گفت: “خودمم مشکلی پیش اومده؟” می دانست که مشکلی پیش آمده.

پزشکِ پزشکی قانونی، بدون هیچ حرفی به او زل زده بود. احتمالاً داشت در دلش او را نفرین می کرد.

افسر گفت: “شما به اتهام همدستی در قتل آقای هارولد بازداشت هستید.”

تامس چند ثانیه به افسر و پزشک قانون زل زد، سپس بدون گفتن کلمه­ای همراه آن­ها به ایستگاه پلیس رفت. می دانست که دودمانش به باد رفته و می دانست نباید کلمه ای راجع به قرار و مدارش با هارولد حرفی به میان بیاورد، وگرنه چندین سال بیشتر حبس در انتظارش بود و حتی امکان داشت اعدامش کنند. تنها باید دعا می کرد پلیس به داستین شک نکند، وگرنه آن راننده آمبولانس دائم الخمر، با یک چَک آبدار از سوی پلیس به حرف می آمد و به کارهای کرده و نکرده اش اعتراف می­کرد.

در همین فکر بود که ناگهان ماری جین در مقابلش ظاهر شد. معشوقه ی نامشروعش. همسر هارولد. هیچ یک ناراحت نبودند، اما نگرانی در چهره شان موج می زد. دکتر پیش خودش اندیشید: “اینم از سرنوشت بیلی باب. چه اسم مزخرفی. حاضر بودم یک دست و یک پا نداشتم اما اسمم بیلی باب نبود. ماری جین هیچوقت سلیقه ی خوبی در انتخاب اسامی مستعار ندارد.”

اما حاضر بود چندین و چند سال منتظر بماند تا سرانجام بدون هیچ دغدغه ای با ماری جین زیر یک سقف باشد. حتی اگر این انتظار را باید در دوران حبس تحمل می کرد. حبسی که احتمالاً به دلیل نبود ادله ی کافی برای همدستی او در قتل، و همچنین عدم اثبات مقصر بودن ماری جین در این جریان (جریانی که خود هارولد به راه انداخته بود) زیاد به طول نمی انجامید.

***

همزمان، داستین داشت در خانه اش با زنش جروبحث میکرد. همسرش از نوشیدن های افراطی او خسته شده بود. به گفته ی خودش، به تنگ آمده بود و میخواست برای همیشه او را ترک کند. چمدانش را جمع کرده و فرزند ۲ ساله شان را در آغوش گرفته بود. منتظر بود ماشین اوبر از راه برسد. وقتی اوبر جلوی خانه شان رسید، زن با بچه در بغل به طرف خیابان راه افتاد و داستین پشت سرش. داستین دستش را روی شانه ی زنش گذاشت و او را چرخاند. نزدیک بود بچه از آغوش زن بیفتد. همسر داستین که از این حرکت عصبانی بود، بچه ی گریان را پایین گذاشت، دسته­ی چمدان را ول کرد و با کفش پاشنه بلندش لگدی نثار خشتک داستین کرد. داستین کفرش درآمد و مشتی حواله ی فک همسرش کرد.

راننده ی اوبر که شاهد ماجرا بود، پیاده شد و دوان دوان در حمایت از زن، به داستین حمله ور شد. در همان حین که با هم گلاویز شده بودند، راننده ی اوبر که مردی نسبتاً هیکلی تر از داستین بود، یقه ی او را گرفت، پنج سانتی متر از زمین بلندش کرد و همچنان که داشت فحش می داد و داستین را به جهت دست بلند کردن روی زن به باد انتقاد و فحش می گرفت، او را روی زمین پرت کرد. از شانس بد راننده، پشت کله ی داستین به لبه پله­ی ورودی خانه برخورد کرد. همسر داستین و راننده فوراً بالاسر او رفتند. کودک کماکان در پیاده رو گریه می کرد. چشمان داستین باز بود. اما نبضش نمی زد و سینه اش بالا و پایین نمی رفت. به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود و آن نقطه، قطع به یقین آخرین چیزی بود که داستین در زندگی اش دید.

***

همزمان هارولد درون تابوت دراز کشیده و منتظر بود داستین یا تامس سراغش بیایند. چشمانش باز بود، اما جز تاریکی چیزی نمی دید. گهگاهی صدای خش خش چیزی از اطراف تابوت شنیده می شد، اما خیالش راحت بود که هیچ جانوری توانایی ورود به تابوت را ندارد. سفارش داده بود محکم ترین تابوت ممکن را بسازند، آن هم از بهترین چوب های روس. زمان از دستش در رفته بود، نمی دانست چند ساعت این پایین است. فعلاً مشکل تنفس نداشت. دکتر تامس گفته بود حداکثر تا ۲۴ ساعت جریان هوا گردش دارد. شکمش کم کم به قار و قور افتاد. تشنه اش شد. ای کاش کمی آذوقه با خودش می آورد. حداقل یک گوشی موبایل تا خودش را سرگرم کند.

رفته رفته نگران شد. ساعت را نمی دانست، اما حتم داشت خیلی گذشته. باید سر و کله ی تامس و داستین کم کم پیدا می شد. باید سر بزنگاه مچ زنش را می گرفت. باید به بیلی باب گوشمالی می داد. بیلی باب طی این چند سال، دمار از روزگار او درآورده بود، اما هارولد مدرکی نداشت که ثابت کند بیلی باب همخوابه ی همسر خیانتکارش است. تنها از این راه می توانست آن دو را در رختخواب گیر بیاندازد. حتماً اتفاقی برای تامس افتاده، یا مشکلی برایش پیش آمده، وگرنه مطمئناً تا الان خودش را می رساند. دکتر تامس اسپرینگز بهترین و وفادارترین دوست هارولد بود. از بچگی با هم بودند و از برادر به هم نزدیک تر.

داستین را شخصاً نمی شناخت، اما چون تامس او را معرفی کرده بود، شک نداشت که آدم معتمدی است. احیاناً داستین در یکی از خیابان های شلوغ شهر پشت ترافیک گیر کرده بود، یا مریض اورژانسی اش در وضعیت وخیمی قرار داشت و مجبور بود وقت بیشتری را به همراه پزشک اورژانس برای بیمار صرف کند. احتمالاً الان شیفتش تمام شده و در راه قبرستان بود. ای کاش موبایلش را آورده بود تا به تامس زنگ می زد و در جریان اوضاع قرار می گرفت. اما اینطوری ماری جین شک می کرد.

ماری جین.

همسری که خیلی دوستش داشت، اما قضیه ی خیانتش به هارولد، به این راحتی ها قابل هضم نبود. سرایدار چند بار این موضوع را به هارولد گوشزد کرده بود، ولی او تصمیم گرفت دندان بر جگر بگذارد.

با همین افکار به خواب رفت. وقتی دوباره بیدار شد، فهمید که نفس کشیدن برایش سخت است. تشنه و گرسنه بود و استرس باعث شده بود مثانه اش پر شود. شکمش خالی بود. به توصیه ی تامس، قبل از تشییع جنازه باید شکمش خالی می بود، بنابراین نصف شربت روغن کرچک را سر کشیده بود تا کار را به بهترین نحو انجام داده باشد.

حالا که به این میزان از رخوت و بیچارگی رسیده بود، با همان اندک جانی که در بدن داشت، فریاد زد، جیغ کشید و با مشت های لرزانش به سقف تابوت کوبید. بالای سرش، روی زمین، گربه ای که داشت از آن حوالی رد میشد، مکثی کرد و به اطراف چشم دوخت. فکر کرد صدایی شنیده، اما لحظه ای بعد، فین فین کنان از آن­جا دور شد.

هارولد که کماکان مویه سر می داد، هر چند دقیقه یک بار به اطراف تابوت مشت میزد و سعی داشت از پاهایش برای شکستن تیر و تخته ها کمک بگیرد. اما فایده نداشت. همان اندک نایی هم که در بدن داشت تحلیل رفت. بیخود نبود که چوب های روس، در جهان همتا نداشتند. هارولد همچنان که می گریست، به نقشه ای که کشیده بود (نقشه ای که به عقیده ی خودش، مو لای درزش نمی رفت) خندید و به خودش فحش و لعنت فرستاد. گره ای که با دست باز می شد را می خواست با دندان باز کند، اما نه با دندان خودش، بلکه با دندان تمساح. تمساحی که اکنون در بازداشتگاه ایستگاه پلیس دست به دعا برداشته بود تا هیئت منصفه ی دادگاه رأی بر تبرئه ی او دهند و بتواند خیلی زود خودش را در آغوش همسر بهترین دوستش ببیند.

حالا هارولد بی جان تر از همیشه، با نفسی که به زور از شش هایش درمی­آمد، در تاریکی محضِ قبر، به سقف ناپیدای تابوت خیره شده بود آخرین لحظات زندگی اش را از نظر می گذراند. زندگی اش طی چند دقیقه همانند فیلمی با دور تند از مقابل چشمانش عبور کرد و آخر سر، فیلم تمام شد، تمام سر و صداها افتاد و پس از آن، فقط تاریکی بود سیاهی بود و سیاهی.

 

پایان

 

telegpng 1 - داستانک های شهر – قصه شانزدهم

1+
No votes yet.
Please wait...

به سایر مطالب توجه کن:

cannibal

داستانک های شهر – قصه ی سیزدهم

قصه ی شماره سیزده از مجموعه داستانک های شهر را می توانید در ادامه ی …

6 نظر

  1. Avatar

    داستان خوبی بود کمی تعداد شخصیت های داستان زیاد بودند نسبت به بقیه قصه هاتون و مرسی از شما

    1+
    No votes yet.
    Please wait...
    • Avatar

      متشکر. تعدد شخصیت داستان باعث میشه دامنه ی اتفاقات داستان بسط پیدا کنه

      2+
      No votes yet.
      Please wait...
  2. Avatar

    داستان جالبی بود. آخرش منو یاد سریال پیامک از دیار باقی انداخت که یارو برای فرار از دست طلبکارا دقیقا همین کارو کرد

    1+
    No votes yet.
    Please wait...
  3. Avatar

    داستان خوبی بود

    0
    No votes yet.
    Please wait...
  4. Avatar

    ضمن خسته نباشی گفتم موضوعی رو مطرح کنم ازاونجاییکه هرکس ممکنه داستانک یا داستان واره ای داشته باشه از شما میخام که گروهی تو تلگرام درست کنید تا بچه ها بتونن ذوق و قریحه ی خودشونو نشون بدن هم چنین آشنایی بیشتری با شما و نویسندگان محترم داشته باشیم نظراتتونو نسبت به این پست به آیدی @aghammdam بفرستین تشکر

    0
    No votes yet.
    Please wait...
    • Avatar

      شاید بزودی چنین کار کردیم. ولی قولی نمیدیم

      0
      No votes yet.
      Please wait...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *