خانه / داستان های کوتاه / داستانک های شهر – قصه پانزدهم
blood-in-

داستانک های شهر – قصه پانزدهم

 

قصه ی پانزدهم از مجموعه داستانک های شهر را می توانید در ادامه ی این مطلب بخوانید.  لطفاً نظرات خود را زیر همین پست برای ما بنویسید و اسمی برای این داستانک انتخاب کنید.

 

 

نویسنده: Leon Wolf

 

 

 

 

 

 

    کارت دعوت بعدی را سریع امضا کردم. وقتی دستی آن را بر نداشت به بالا نگاه کردم. آخرین نفر صف امضا جنیفر آگوست، یکی از شاگرد های دلفریب دانشگاهی که در آن درس می دادم، بود. پوست سفید ، موهای قرمز و چشم های سبز. به راستی که شبیه به نقاشی بود! لبخند زدم و کارت دعوت را روی میز هل دادم: ” از آثارم خوشت اومد؟”

جنیفر با هیجان گفت: “مجسمه هاتون با موسیقی ای که برای پخش گذاشتید هماهنگه!”

     یکی از شاگرد های دیگر به اسم لوییس که حرف های ما را شنیده بود نزدیک شد. مسلم بود که می خواهد جلوی جنیفر خودی نشان دهد! با هیجان گفت: “راست می گی! واقعا جالب بود. فهمیدی که وقتی تو راهرو حرکت می کنی آهنگ ملایم ویولن سل هماهمنگ با مجسمه هاست؟ اول که آهنگ ملایمه مجسمه ها منحنی ها و قوس های بیشتری دارند و وقتی به انتهای راهرو رسیدیم حرکت آرشه تند تر، نت ها زیرتر و مجسمه ها دفرمه تر شدند. آهنگ رو هم خودتون نوشتید؟”

لبخند زدم: “درسته! مجبورم می کنی این لحظه های آخر نمره ات رو زیاد کنم!؟ کاش رو برگه ات همینجوری عمل می کردی لوییس!”

جنیفر نگاهی به راهروی پشت سرش انداخت: ” آره! راست می گی تا این حد بهش دقت نکرده بودم!”

     یکی دیگر از شاگرد ها به اسم ادوارد نزدیک شد. از ان شاگرد های پر مدعا! این جنیفر هرجا بود مثل آهنربا همه را به خود جذب می کرد! ادوارد با سن ۲۴ سال چنان ریش و سیبیلی داشت که گویی از غار آمده. انگار هیپی بود و برخلاف پیشنهاد صلح همیشه علاقه داشت با استادها بحث و جدال کند: ” کار هاتون عالی و بسیار ملایم، رمانتیک بود. جای تاسفه که این آخرین گالریتونه و از کشور میرید!”

سرم را تکون دادم: ” مرسی ادوارد. ولی این ها ابدا رمانتیک نبودند! خشونت کارها کاملا مشخصه!؟”

     ادوارد گفت: ” من طرفدار صلحم استاد! ااز نظرمن این مجسمه ها دارن به دور آتش برای اجرا مراسم  می رقصند!”

لوییس به جای من گفت: ” اما فیگور مجسمه ها خشن و تیزه؟”

گفتم :” ادوارد من می خواستم خشونت رو نشون بدم و این کاملا واضحه!؟”

خندید: ” شاید به خاطر این که من هیپی ام و دوستدار طبیعت و آرامش؟ مرگ مولف همین جاست. با توجه به نیچه من می تونم هر چیزی از اثر هنری با توجه به روحیه ام برداشت کنم. درسته؟”

جواب دادم: ” بیشتر برای آثار انتزاعی صدق می کنه. نه رئال! اگر قرار بود شما هرچی خواستید برداشت کنید که به این واضحی کار نمی کردم!”

چیزی نگفت و سرش را با بی علاقگی تکان داد. کارت امضا شده ی جنیفر را دستش دادم: ” موفق باشید!”

به سمت در رفتم. بسیار گرسنه بودم. باید قبل از این که گالری ببندد می رفتم. یکی از اساتید سالخورده ی هنر مرا دید: ” کارتون واقعا عالی بود آقای گلد! نقاش، مجسمه ساز، آهنگ ساز! شما واقعا هنرمندید! جای خوشحالی هست که جوانی مثل شما به درجه ی استادی رسیده! هنوز امیدی به هنر هست!”

    لبخند زدم: “همین که شما قدم رنجه فرمودید به من اعتماد به نفس داد استاد!”

سرش رو با تحسین تکان داد و خارج شد. دستی به پشتم اصابت کرد. جنیفر بود. سریع تکه کاغذی داخل جیبم گذاشت و بعد از این که به اطراف نگاه کرد مبادا کسی دیده باشد چشمک زد و سریع رفت. می دانستم که یک جای کار می لنگد. ورق را نگاه کردم. شماره تلفنش بود! شاید اگر دختر دیگری بود توجه نمی کردم، اما خودم هم به جنیفر کشش داشتم! جنیفر دختری بود که دوست داشتم او را نقاشی کنم!

     کنار فواره ادوارد را دیدم. بوی ماریجوانا از دور هم قابل تشخیص بود. پشتش به من بود. شنیدم که به لوییس می گفت: “نه بابا! حالیش نیست! یک کتاب نیچه و فروید هم نخونده الکی استاد شده. می دونی که پولداره!؟ معلوم نیست به کی رشوه داده. وگرنه که همش ۵ سال از ما بزرگ تره دکترا داره؟ بیاد اینو بخوره!” پکی دیگر به رل علفش زد. “می دونی؟ کلا همش می خوان مغز ما رو بسته کنن. نمیذارن هنر آزاد باشه که بتونه…”

حالا به قدری نزدیک شدم که لوییس مرا دید و با چشم به ادوارد اشاره کرد تا دهانش را ببندد. ادوارد به سمت من برگشت. “اوه!” نمی دانست چه بگوید. من گفتم: “همونطور که میگی صلح! من جای بحث ندارم. اگر طرفدار پر و پا قرص نیچه هستی مشکلی نیست. من دارم میرم و امیدوارم استاد بهتری براتون بیارن. امشب می خوام از جنیفر نقاشی بکشم. اگر خواستی تو هم بیا.” آدرسم را گرفت. حتم داشتم برای دید زدن جنیفر هم که شده می آید.

     ساعت ۸ شب بود که زنگ  خانه به صدا در آمد. در را به روی ادوارد باز کردم. قبل از این که خوش آمد بگویم، واشینگتون ،شیکاگو و اورلاندو، سه سگ دوبرمن باوفایم، بین ما قرار گرفتند و تا می توانستند ادوارد را بو کردند. توجه ادوارد را جلب کردم: “حالت خوبه؟ نمی ترسی که!؟”

سعی می کرد سگ ها را نوازش کند. ” نه! ابدا! جنیفر نیومده؟”

او را به داخل خانه، به سمت استودیو راهنمایی کردم. ” نه. تو راهه.” با تعجب به اطراف نگاه می کرد.

ناگهان با هیجان پرسید: ” توی خونه عقاب نگه می دارید؟”

به قفس بزرگ نگاه کردم: ” تعجب نکن. این جا شبیه باغ وحش می مونه!” وقتی جلو تر رفتیم، با دیدن آکواریوم مار، همستر ها و ماهی های فایتر جواب سوال نپرسیده اش را پیدا کرد.

    درِ اتاق استودیو را باز کردم. گربه ی سیاهم سیتری، از روی چهار پایه پایین پرید وخودش را به پای من مالید. ادوارد با تعجب گفت: “وقتی رفتید می خواید این حیوون ها رو چی کار کنید؟”

چراغ های استودیو را روشن کردم: “می برمشون. همشون شناسنامه دارن. به من عادت کردن!”

به شیشه ی اتاقک تنظیم صدا دست کشید: “اینجا اتاقک صدابرداریه؟”

درش را باز کردم. ” آره ! ولی شیشه ی آینه ای داره. وقتی آدمی رو می بینم که داره تماشام می کنه تمرکزم رو از دست می دم ترجیح می دم فقط خودمو تو آیینه ببینم!”  روی صندلی اتاق صدابرداری نشست. گفتم: ” می تونی همین جا بشینی و تماشا کنی.” برایش کمی ودکا و آبمیوه ریختم.

پرسید:” اتاق استودیوچند منظورست؟ اون وان حموم چیه؟”

   جواب دادم:” قبلا این جا دستشویی بود. بعدا خرابش کردم و استودیو ساختم. اما وان رو برنداشتم. می شه توش ملات مجسمه درست کرد. اما الان آوردمش وسط. برای نقاشی نیازش دارم.

پوزخند زد:” فکر کنم شما هم چیزی می زنی که چنین چیز هایی به ذهنتون میاد!؟”

چپ چپ نگاهش کردم: “من برای تصور کردم چیزی نمی زنم و تو تنها کسی هستی که روش کارمو می بینی!”

خندید:” خوبه! پیانو می زنید یا ویولن سل؟” سپس جرعه ای نوشید.

به چوب ویولن سل کوبیدم: “ساز تخصصیم ویولن سل هست ولی برای آهنگسازی از پیانو بیشتر کمک می گیرم.” همان موقع زنگ در به صدا در آمد ادامه دادم: “همین جا باش لطفا تا من بیام!”

     چند لحظه بعد جنیفر هم از آن باغ وحش عبور کرد. قبل از این که در استودیو را باز کنم نگاهی انداختم تا ادوارد آن جا نباشد. نمی خواستم مزاحم جنیفر شود. جنیفر به وان آب وسط استودیو نگاهی انداخت:” این برای چیه؟ فکر کردم این جا باید اتاق خواب باشه!”

 پالتویش را گرفتم و آویزان کردم: ” تو چهره ی قشنگی داری. دوست دارم اول یک نقاشی سریع از تو بکشم و بعد تکمیلش کنم!” به نظر می رسید ضد حال خورده. پرسیدم: ” مشکلی هست؟”

جواب داد: ” نه انتظار داشتم که … هیچی! مشکلی نیست باعث افتخاره!”

سرم را تکان دادم: “می خوام لبه ی وان نیمه برهنه بشینی. در حال در آوردن زیر پوشت. اونو تا پایین سینه بالا بیار. پاهاتم رو هم بذار. نیاز نیست لباس زیرت رو در بیاری!” سرش را تکان داد. زیر پوش مورد نظرم را به او دادم: ” تا عوض کنی ، وسایلمو از اتاق بیارم، میام.” به داخل اتاق صدابرداری رفتم و نباید اصلا حرفی زده می شد.

   کمی بعد در اتاق را بستم. جنیفر آماده لبه ی وان نشسته بود. تخته را روی استند گذاشتم و روی بوم طرح ساده ای را کشیدم. نیم ساعت طول کشید تا طرح اولیه با جزئیات متوسط را تمام کنم. وقتی گفتم تمام، جنیفر بلند شد و کششی به عضلاتش داد. به سمت بوم آمد و طرح اولیه را دید: “مسلما نقاشی قشنگی می شه!”

خندیدم: ” اگر ازش برداشت سیاسی نشه طبق نظریه ی نیچه!” خندید و بعد به سمت لباس هایش رفت. مداد را کنار گذاشتم و نزدیکش شدم. دستم را روی شانه ی لختش گذاشتم. این همان کاری بود که خودش انتظار داشت. همانطور پشت به من متوقف شد، منتظر بود من حرکتی بزنم.

    موبایلم را در آوردم و روی میز گذاشتم و در حالی که لب هایش را می بوسیدم، لباس های خودم را هم در آوردم. سپس او را به سمت وان هل دادم و شلپ با هم درون وان افتادیم . پاهایش را از کناره  های وان آویزان کردم و هنگامی که از لذت چشم هایش را بسته بود، به شیشه ی اتاق صدابرداری نگاه کردم و لبخند زدم. می دانستم حالا ادوارد در حال تماشا کردن ما است.

    جنیفر گفت:” هر کاری دوست داری بکن!” فهمید که فتیش خاصی دارم! چند بار محکم به صورتش سیلی زدم و سعی کردم سرش را زیر آب کنم. جیغ می کشید و تقلا می کرد. گردنش را محکم گرفتم و زیر آب فشارش دادم . محکم گلویش را گاز گرفتم و در حالی که به اوج لذت رسیدم، خونش را مکیدم و آب کم کم قرمز شد.

    دو ساعت بعد، آب وان خالی شده بود.جسد جنیفر سر و ته و آویزان، تکان می خورد و خون او هنوز جریان داشت، البته از روی زمین به سمت چاهک کف. موبایلم را برداشتم و در اتاق صدا برداری را باز کردم.  ادوارد با چشم های گشادشده سعی کرد تکان بخورد. در حالی که به لیوان خالی نگاه می کردم گفتم: ” تا آخرین قطره اش هم رفتی بالا! معلومه که بی هوش میشی!” پارچه ی دهنش را باز نکردم اما طنابی که او را به صندلی بسته بود را باز کردم. فلشی را که روی رکوردر بود برداشتم : “مرگ مولف! ها؟ نظرت راجع به فلسفه ی مرگ مخاطب چیه؟ خودم دارم تئوری میدم!”

جملات نامفهومی گفت. از چشم هایش اشک می آمد. در حالی که چاقویی پشتش گرفتم او را وادار کردم کنار من راه بیاید. طنابش را مثل قلاده ی سگ گرفتم. “هنوز مونده!”  از کنار جسد رد شدیم. لبخند زدم: “مجسمه ی زیبایی می شه. نه؟ حالا خشونت می بینی یا رومانتیک؟” چشمانش را بست و چیزی گفت.

    در را باز کردم. چند کیسه ی بزرگ که حاوی امحا و احشا جنیفر بود را گشودم و روی سرامیک ریختم. سوت زدم. سگ های دوبر من سریع دویدند و با ولع دل و روده ها را بلعیدند. بقیه ی کیسه ها را داخل سبد بزرگی گذاشتم. با یک دست طناب ادوارد را می کشیدم و به دست دیگر سبد را حمل می کردم.  داخل تالار حیوانات شدیم. در قفس عقابم که به او “هونیش” می گفتم رو باز کردم: “هونیش! غذای مورد علاقت رسید!” چشم های جنیفر را پرت کردم. با یک جهش بیرون پرید و چشم را قاپید. با چشم دیگر هم همین کار را کردم. بعد او را نوازش کردم و غذای اصلی اش، یعنی مغز را داخل قفسش گذاشتم.

    ادوارد تمام این مدت چیزی می گفت. اما دهانش را باز نکردم. مگر می شد به جز التماس چیز دیگری بگوید؟  به ماهی ها و همستر ها هم جگر سفید دادم. قلب قسمت گربه سیتری و قلوه ها قسمت مارم شد. باقی مانده ها را برایشان داخل فریزم گذاشتم. رو به ادوارد خندیدم: ” تموم نشده!” جلوی پیانو نشستم و دفتر  ۵ خطم را باز کردم: ” بهت قول دادم با روش کارم آشنات کنم. با قطعات!۱

     ادوارد اشک می ریخت. صورتش را نوازش کردم: “نگران نباش. من دارم کاری می کنم که چند صد سال توی دنیای هنر موندگار باشید، بدون این که درس بخونید و سختی بکشید! هنوز مونده!” صفحه ی جدیدی را باز کردم که بالایش نوشته بودم قطعاتی برای ویولن سل. فلشی را که از اتاق صدابرداری برداشته بودم را داخل پلیر گذاشتم. صدای آه و ناله ی و بعد جیغ های جنیفر در فضا طنین انداز شد.

     چشم هایم را بستم ، تمرکز کردم و وقتی باز کردم به چشم های ادوارد خیره شدم و تکرار کردم: ” لا- لا- لا دیز – لا – لا…”

 

۱  بازی با یکسان تلفظ شدن  Peace  و Piece

پایان

telegpng 1 - داستانک های شهر - قصه پانزدهم

 

 

 

 

2+
Rating: 4.5/5. From 4 votes.
Please wait...

به سایر مطالب توجه کن:

cannibal

داستانک های شهر – قصه ی سیزدهم

قصه ی شماره سیزده از مجموعه داستانک های شهر را می توانید در ادامه ی …

10 نظر

  1. Avatar

    محشره واقعا حال کردم مخصوصا از وارد کردن نظریات نیچه و فلسفه قالب جدید سایت هم مبارک🤩

    1+
    No votes yet.
    Please wait...
    • Avatar

      سلام. خیلی ممنون

      0
      Rating: 1.0/5. From 1 vote.
      Please wait...
  2. Avatar

    واو…
    خیلی شوکه کننده بود.
    و مبتکرانه…
    داستان ترجمه شده است؟

    0
    No votes yet.
    Please wait...
    • Avatar

      سلام. نه نوشته شده

      0
      No votes yet.
      Please wait...
  3. Avatar

    سلام مجدد خدمت شما من یه سوال داشتم اسمم دانیال ۱۵ ساله تهران کتابای دموناتاها زامبی حماسه دارن شان حماسه لارتن کرپسلی مرگ بر ازادی بکش یا کشته شو و تمام داستانک های شهر رو خوندم میخواستم ببینم الان صلاح میدونین چه کتابی رو از اینجا بخونم( پولی باشه مهم نیس)

    0
    No votes yet.
    Please wait...
    • Avatar

      سلام. یه سر به آرشیو نویسندگان بزنن و کتابای سیدنی شلدون یا امیلی رودا رو بخون

      0
      No votes yet.
      Please wait...
  4. Avatar

    بد نبود :/
    فوق العاده بود :۰

    0
    No votes yet.
    Please wait...
  5. Avatar

    هر چی میرم بالاتر داستان ها بیشتر از شکل بچگونه در میادو exalentمیشه . چند بار باید این داستانو خوند. فکر بی انتهایی پشت این داستان بوده.میتونه حتی جنبه ی رمانی پیدا کنه.من که تو فاز فلسفه نیستم ولی فکر کنم داستان جنبه رعالیسم داشت

    1+
    No votes yet.
    Please wait...
    • Avatar

      خشونت سادیسمی جذابیت داره نمیدونم چرا انقدر ذهنم رو درگیر کرد یکی از بهترین داستانک هایی بود که خوندم.
      وااای یه حس رمانتیکی در من به وجود اورد یه جور تضاد!
      الان هرکی بخونه فکر میکنه دیوونم،شاید هم واقعا باشم ولی خیلی حس خاص و نابی بهم داد.

      0
      No votes yet.
      Please wait...
  6. Avatar

    لعنتی یکی از عالی ترین داستانک هایی بود که توی عمرم خوندم…
    کپیش میکنم به اسم نویسنده وااای انگار روحم رو به رقص دراورد…

    0
    No votes yet.
    Please wait...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *